تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش سايت > تریبون > مقالات > جنبش زنان، بحران كنوني و راهكارهايي براي گذر از آن/ فرشاد صدوقيان

جنبش زنان، بحران كنوني و راهكارهايي براي گذر از آن/ فرشاد صدوقيان

3 شهریور 1388 - - نسخه قابل چاپ

***

تغییر برای برابری - فعالان کمپين يک ميليون امضا با گرايشات و تنوعات فکری توانسته اند در سه سال گذشته حول خواست لغو تمامی قوانين تبعيض آميز جنسيتی، مبارزه مدنی حول حقوق برابر شکل داده و به پيش ببرند و امروز هريک بر پايه اعتقاد خود در عرصه های متفاوت مبارزه جاری برای آزادی و حقوق دمکراتيک شهروندی حاضرند . اين نکته که زنان در عرصه اين مبارزه حضوری چشمگير دارند بر کسی پوشيده نيست. تصوير ندا که در حافظه تاريخی مردم ايران و جهان ثبت شده نشان از اهميت نقش زنان در مبارزه برای آزادی و عدالت اجتماعی دارد . اين شرايط اما پرسش های عاجل زير را برابر ما قرار می دهد :

چگونه می توان در بستر مبارزات جاری ، فکر برابری خواهی را به دفاع از آزادی های شهروندی و عدالت اجتماعی پيوند زد ؟

تحول شرايط چه تاثيری بر کمپين يک ميليون امضا دارد ؟

شرکت فعالان و ياران کمپين و نيز تمامی مدافعان حقوق زنان در اين بحث بر فراهم آوردن پاسخ و يا پاسخهای هر چه خلاق تر ياری خواهد کرد . باشد که اين همفکری و همدلی ما را در پيوند مبارزه برای برابری و آزادی و عدالت اجتماعی ياری دهد .

***

دوستان سايت "تغيير براي برابري"، دو پرسش، يكي درباره چگونگي پيوند زدن جنبش زنان با مبارزات جاري سياسي و ديگري درباره تاثير شرايط فعلي بر كمپين مطرح كرده‌اند. اما از آنجا كه پيش از بررسي انتقادي جنبش زنان در دوره اخير، ارائه تحليل و راهكاري براي شرايط فعلي ممكن نيست، در بخش نخست مقاله، سعي خواهد شد چگونگي حضور زنان در رويدادهاي اخير، مورد بررسي قرار گيرد و در بخش دوم و پاياني، بر پايه دركي كه از نقاط قوت و ضعف اين حضور و دلايل آن به دست آورديم، سعي خواهد شد راهكارهايي عمومي براي پيشبرد جنبش زنان ارائه گردد. اميدوارم اين راهكارها بتواند ياري‌‌گر فعالين كمپين نيز باشد.

فرشاد صدوقیان

بخش اول: جنبش زنان در بحران

زنان و اعتراضات بعد از انتخابات: به حضور فعالانه و شجاعانه زنان در اعتراضات بعد از انتخابات از جوانب مختلفي اشاره شده كه ميتوان به مواردي چون كنار گذاشتن نقشهاي سنتي و پشت صحنه بودن، فقدان تفكيك جنسيتي در صفوف معترضان، نوع پوشش زنان به عنوان اعتراضي به تحميل حجاب، نقش مهم حمايتي زنان ميانسال اشاره كرد. ظاهراً تك‌تك زنان، هر آنچه كه از دست يك "فرد" برميآمده، انجام داده‌اند. اما از سوي ديگر،‌ آنچه كه نقطه ضعف اصلي زنان (و همچنين ديگر گروههاي اجتماعي) درگير در اين اعتراضات دانسته ميشود، فقدان هويت جمعي و مدني ايشان در اين دور از مبارزات است. ظاهراً جنبش زنان (و كلاً جامعه مدني) در موج سبز غايب است.

اما پيش از آنكه جلوتر رويم، بهتر است منظورمان را از "فقدان هويت جمعي و مدني" روشنتر كنيم. برخي معتقدند با توجه به اين واقعيت كه تمام معترضان خواسته روشن و مشخصي درباره شمارش آراء داشتند(1)، طرح خواسته‌هاي ديگر، جز اينكه موجب تفرقه (و مشكلات احتمالي ديگر) شود، نمي‌توانسته دستاوردي داشته باشد. از اين رو تمركز بر خواسته اصلي را بايد نشانه هوشمندي زنان معترض دانست. بدين‌ترتيب به چشم نخوردن هويت جمعي فمينيستي را بايد غيبتي آگاهانه دانست. در پاسخ بايد به دو نكته اشاره كرد:

نخست اينكه، هيچ تضادي ميان ابراز هويت مدني و فمينيستي با مبارزه بر سر شمارش آراء وجود ندارد. هميشه عرصه‌هايي وجود دارد كه افراد مي‌توانند در عين پيگيري خواسته اصلي جنبش، هويت مدني خاص خود را هم نشان دهند. در همان تجمعات آرام و همراه با سكوت هفته اول، نوشته‌ها و پلاكاردها، يك عرصه بروز استقلال و هويت محسوب ميشد و بدين‌شكل، هر فرد و گروه مي‌توانست آزادانه حرف و نظر خاص خودش را ابراز كند. به عنوان مثال، مي‌توانيم به دانشجوياني اشاره كنيم كه با نمايش هويت دانشجويي‌شان (مثلا آوردن پلاكاردهايي درباره فاجعه كوي دانشگاه و ضرورت "حمايت مردم از دانشجويان") حضور به نسبه چشمگيري در تجمعات داشتند. هيچكس هم اين نحوه حضور را در تضاد با مبارزه بر سر شمارش آراء نمي‌ديد. برعكس اين حضور جمعي و مستقل، احساس قدرت بيشتري به معترضان ميداد (مثلا گفته مي‌شد كه "دانشجويان" هم با ما هستند). مطمئناً اگر ديگر گروههاي اجتماعي نيز، با اعلان هويت جمعي‌شان در تجمعات حضور پيدا ميكردند و تجمعات از حالت توده‌اي خارج مي‌شد، مردم معترض احساس قدرت بيشتري مي‌كردند، همانطور كه حضور گروههايي بر پايه ويژگيهاي طبيعي مانند جنس و سن، يعني زنان (البته تنها بر پايه جنس و نه هويت مدني)، ميانسالان، سالخوردگان و حتي كودكان چنين نقشي را ايفاء كرد.

دومين نكته اينكه، براي ابراز هويت مدني، حتماً لزومي به طرح شعار يا حتي نوشته و پلاكارد هم نيست. همانطور كه در مدت فعاليت كمپين، بسياري از فعالين به طرق مختلف مانند پين و نشانهاي كمپين، هويت فمينيستي و "كمپيني" خود را بدون كلامي ابراز كرده‌اند، اين امكان وجود داشت كه زنان و ديگر گروههاي اجتماعي در اين گونه اعتراضات هم اينگونه شركت كنند. قطعاً اگر هر فرد، در كنار رنگ نمادين سبز و هويت راي‌دهنده، رنگ و هويت خاص مدني‌اش را هم به همراه داشت، جنبشي به مراتب قدرتمندتر و باهويت‌تر داشتيم (مطمئناً بستن دست‌بند سبز، جا را براي دست‌بند ديگري به رنگ بنفش يا هر رنگ ديگري تنگ نميكرد!). اما واقعيت و در واقع مشكل اصلي اين بود كه براي اكثريت نزديك به مطلق معترضان، تنها هويت جمعي، همان اعتراض به شمارش آراء بود و همين هويت بود كه معترضان را به هم پيوند مي‌داد (متاسفانه بايد به اين هم اشاره كرد كه اين موضوع براي بخش عمده‌اي از افرادي كه سابقه فعاليت در جنبش مدني و زنان را دارند، صادق بود)(2). يعني بايد بپذيريم كه علي‌رغم اينكه دختران و زنان بي‌شماري، خواسته‌ها و مطالبات مشخص جنسيتي دارند و اين را با نوع حضورشان در تجمعات هم نشان داده‌اند، اما هويت فمينيستي به عنوان هويتي جمعي و مدني چندان قدرتمند نيست كه بتواند در شرايطي كه افراد تا حد زيادي از قيد و بندهاي مرسوم رها هستند و مي‌توانند فرديت و هويتشان را ابراز كنند، خود را نشان دهد. اما اينجا پارادوكسي مطرح مي‌شود: چرا در عين اينكه خواسته‌ها و مطالبات زنان بسيار فراگير شده و زنان به طرق مختلف و البته به شكل فردي نشان مي‌دهند كه پيگير مطالبات جنسيتي‌شان هستند، اما از هويت جمعي فمينيستي چندان خبري نيست؟ چرا بسيار و در عين حال هيچيم؟

جنبش زنان و انتخابات: براي بررسي چرايي اين موضوع، بهتر است به پيش از انتخابات برگرديم، جايي كه ظاهراً بخش عمده‌اي از جامعه مدني و جنبش زنان با تمام قوا در مبارزات انتخاباتي وارد شده بود و تمام تلاشش را معطوف جلوگيري از پيروزي يك كانديدا ساخت. چرا در فرداي انتخابات ديگر از آن شركت به ظاهر فعالانه خبري نبود؟ براي رسيدن به پاسخ، بياييم نوع ورود اين فعالين را به انتخابات بررسي كنيم(3)، در ضمن براي اينكه تصوير جامعتري از شرايط فعلي جنبش زنان داشته باشيم، خيلي مختصر درباره آن بخش كوچك از جامعه زنان نيز كه رويكردي متفاوت داشت، صحبت خواهيم كرد.

مي‌توان رفتار انتخاباتي فعالان جنبش زنان را در دو بخش خلاصه كرد:

الف- نقدهايي از موضع فمينيستي به دولت و كانديداي حاكم به خاطر برخورد سركوبگرانه‌اش با زنان (سهميه‌بندي جنسيتي، گشت ارشاد و ...)

ب- طرح مطالباتي به عنوان حداقلهاي مورد نظر زنان و وارد گفتگو شدن با كانديداها

شايد چنين به نظر برسد كه با اتخاذ چنين روشهايي، اين فعالين توانسته بودند با موضعي مستقل و فمينيستي در اين انتخابات شركت كنند، اما بررسي دقيقتر، دقيقاً خلاف اين را نشان مي‌دهد:

نخست در مورد نقد فمينيستي، بايد به اين مسئله‌ اشاره كرد اگر به واقع نگاه مستقل و فمينيستي به دنيا داريم، ديگر بي‌معناست كه در مواجهه با كانديداي خاصي فمينيست باشيم و تندترين انتقادات را نثارش كنيم، اما در برخورد با ديگر كانديداها –بنا به مصالح سياسي روز (4)- كاملاً خالي‌الذهن و مثبت‌انديش شويم و فرض كنيم كه تاريخ از همين لحظه خاص شروع شده و در نقطه صفر قرار داريم. در حالي كه جريانات و كانديداي اصلاح‌طلب، سابقه‌اي طولاني از فعاليت داشته و دارند، شرط اوليه حضور و نگاه مستقل فمينيستي آن بود كه ابتدا سابقه اين جريانات و كانديداها هم مانند دولت و كانديداي حاكم، زير تيغ نقد فمينيستي مي‌رفت و بعد مسئله راي دادن يا ندادن به ايشان مطرح مي‌شد. ضرورت اين امر، نه به خاطر زنده كردن خاطرات تلخ گذشته و تسويه حساب و مسائلي از اين دست، بلكه به دليل باور به اين امر بديهي بود كه تغيير و اصلاح هر جريان و كانديدايي تنها وقتي ميسر است كه نقدي جدي نسبت به گذشته صورت پذيرد و فرد يا جريان مورد نظر بپذيرد كه در گذشته اشتباهاتي داشته و در ضمن بتواند به منتقدان تضمينهايي را بدهد كه گذشته را تكرار نخواهد كرد. اما اگر قرار است كه خوش‌بيني پيشه كنيم و فرض كنيم كه گذشته، گذشته و ديگر مسئله امروز نيست، چرا نبايد در مورد كانديداي ديگر و حاكم، چنين خوش‌بين باشيم و اتفاقات چهارساله را به فراموشي بسپاريم؟

اما مسئله كنار گذاشتن نقد و موضع مستقل فمينيستي، تنها در بررسي گذشته جريانات و كانديداها خلاصه نميشد. در همين مبارزات انتخاباتي، هنگامي كه كانديداهاي اصلاح‌طلب مواضع روشن ضدفمينيستي مي‌گرفتند، مسئله از سوي فعالين و طرفداران بي‌قيد و شرط شركت در انتخابات مسكوت گذاشته مي‌شد. براي مثال هنگامي كه ميرحسين موسوي در مناظره تلويزيوني با كروبي و در نقد دخالتهاي دولت حاكم در مسائل خانوادگي از "ريش‌سفيدي" به عنوان راهكاري مناسب براي حل مشكلات خانوادگي نام برد، تقريباً و شايد مطلقاً مورد هيچ نقدي قرار نگرفت و انبوه فعالين فمينيست توضيح ندادند كه ميان مطالبات زنان و "ريش‌سفيدي" چه رابطه و نسبتي هست. در واقع، در برخورد با كانديداهاي اصلاح‌طلبان، اطلاع از گذشته و سابقه و حتي گرايش فعلي ايشان با عدم اطلاع از آن، تفاوتي نداشت و "آگاهان" دقيقاً همانگونه عمل مي‌كردند كه افراد كم‌اطلاع(5). در هر حال راي‌اي بود كه بايد به هر قيمت، به صندوق راي ريخته مي‌شد. اگر هم انتقادي به يكي از كانديداهاي اصلاح‌طلب مطرح ميشد، تنها در جهت جذب آراء براي كانديداي ديگر اصلاح‌طلب بود و طرفداران هر يك از كانديداهاي اصلاح‌طلب در مورد برخورد گذشته كانديدايشان با مسئله زنان سكوت كرده بودند.

دوم و در مورد طرح مطالبات زنان و به طور خاص جريان همگرايي جنبش زنان (جريان موسوم به مطالبه‌محور)، مي‌توان باز هم به همان برخورد از نقطه صفر با كانديداها اشاره كرد. علاوه بر اين و جدا از مسئله چگونگي انتخاب دو مطالبه اساسي زنان -"پیگیری مجدانه‌ی پیوستن ایران به «کنوانسیون رفع هرگونه تبعیض علیه زنان»" و " تلاش در جهت ... بازنگری و اصلاح اصول 19، 20، 21 و 115 قانون اساسی، به منظور گنجاندن اصل برابری جنسیتی بدون قید و شرط"، توسط اين جريان(6)، مي‌توان به طور مشخص به برخورد كانديداهاي اصلاح‌طلب با اين دو خواسته، اشاره كرد. ميرحسين موسوي در برنامه انتخاباتي خود، از تلاشش براي "الحاق به کنوانسیون رفع کلیه اشکال تبعیض علیه زنان با رعایت مقتضیات مذهبی و ملي"(7) ميگويد و مهدي كروبي هم از " پذيرش مشروط کنوانسيون با حق تحفظ عدم مغايرت با شرع و قانون اساسي"(8) صحبت ميكند. يعني علي‌رغم اينكه پيوستن بي‌قيد و شرط به كنوانسيون رفع کلیه اشکال تبعیض علیه زنان نمي‌تواند هيچگونه تضمين جدي و واقعي براي بهبود وضعيت زنان ايجاد كند، دو كانديداي اصلاح‌طلب با افزودن قيدي مبهم و كلي و در واقع حق تحفظ، از پذيرش بي‌قيد و شرط كنوانسيون به عنوان "خواسته اساسي زنان" سر باز زدند. در مورد قسمت روشن و مشخص دومين "خواسته اساسي زنان" يعني "بازنگری و اصلاح اصول 19، 20، 21 و 115 قانون اساسی، به منظور گنجاندن اصل برابری جنسیتی بدون قید و شرط"، در برنامه مير‌حسين موسوي، كوچكترين اشاره‌اي هم به آن نميشود. مهدي كروبي نيز بي‌آنكه به طور مشخص بگويد كه براي تغيير چه بندهايي تلاش ميكند و متن پيشنهادي‌اش چيست، تنها به اين اشاره كلي بسنده مي‌كند كه "بايد بررسي و بازخواني بندهايي از قانون اساسي که به ظاهر با برخي حقوق زنان مغايرت دارد، مورد اهتمام نظام هم قرار گيرد"، بدون آنكه هيچ‌كجا اشاره‌اي به "برابري بدون قيد و شرط جنسيتي" داشته باشد(9). محبوبه عباسقلي زاده، نماينده‌ي همگرايي جنبش زنان در ميزگرد سمينار عمومي همگرايي به اين مسئله اشاره مي‌كند كه "هيچ يك از كانديداها بحث بازنگري قانون اساسي و الحاق بي قيد و شرط به كنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان را مطرح نكرده اند" و "هر دو كانديدا فقط از اجرای اصول معطل مانده‌ي قانون اساسي ياد كرده اند و الحاق به کنوانسیون را با حق تحفظ در مواردی که مغایر اصول شرع و قانون نباشد وعده می دهند."(10) بدين‌ترتيب همگرايي نمي‌تواند دو خواسته‌اي را كه به زعم خودش دو "خواسته اساسي" زنانند، حتي در برنامه تبليغاتي دو كانديداي اصلاح‌طلب ببيند. با چنين شرايطي، اگر ‌موضع مستقل و منتقدانه فمينيستي به قضيه وجود داشت و اگر اين موضع، مطالباتي حداقلي را تعيين كرده بود كه هر كانديدايي تنها با قبول آن مطالبات مي‌توانست مهر تاييد بگيرد، با شرايط پيش آمده و برخورد دو كانديداي اصلاح‌طلب، شركت در انتخابات منتفي مي‌شد. اما اگر قرار بود تنها براي جلوگيري از پيروزي كانديدايي خاص در انتخابات شركت كنيم، ديگر تعيين حداقلهايي به عنوان خواسته‌هاي اصلي زنان، به منظور ارائه‌اش به كانديداها بي‌معنا بود(11)، به ويژه خواسته‌هايي كه مورد بي‌توجهي كانديداهاي اصلاح‌طلب قرار بگيرد. همه مي‌دانيم كه حداقل براي اكثريت مطلق اعضاي جريان همگرايي و همچنين جنبش زنان، مورد دوم يعني شركت بي‌قيد و شرط در انتخابات صادق بود. همگرايي در بيانيه آغاز به كارش گفته بود: "ما می خواهیم از طریق کنش جمعی خویش، مسئولان را متوجه کنیم که باید به گروه‌های مردمی و اقشار حاشیه‌ای نیز پاسخگو باشند و اگر درصدد جلب آرای زنان، دانشجویان، معلمان و سایر اقشار جامعه و کسب مشروعیت هستند، باید در قبال آن برای تحقق مطالبات و خواسته‌های آنان نیز تلاش کنند." (12) اما با توجه به سرنوشت دو خواسته اساس همگرايي، آنچه كه در عمل پيش آمد اين بود كه مسئولان متوجه شدند براي جلب آراي زنان و كسب مشروعيت، تلاش چنداني لازم نيست. جريان همگرايي (و هر طرفدار ديگر شركت بي‌قيد و شرط در انتخابات)، نه قدرت، بلكه ضعفش را به نمايش گذاشت.

اما چرا بيشتر فمينيستها، موضع مستقل فمينيستي را به فراموشي سپرده بودند؟ با توجه به زمان كمي كه از انتخابات و فضاي خاص آن ميگذرد، پاسخ دادن به اين سوال ساده است. فرض نخست و اوليه بسياري اين بود كه در صورت پيروزي يك كانديدا، جنبش زنان و اساساٌ جامعه مدني، كاملاً از بين خواهد رفت. از اين رو و براي جلوگيري از چنين اتفاقي، همه مجبوريم كه به كانديداهاي بخش ديگري از حاكميت راي دهيم. اين تنها آدمهاي عادي و كم‌تجربه و خام نبودند كه در مقابل معتقدان به عدم شركت، اين سوال را مطرح ميكردند كه راه شما چيست،‌ بلكه خود فعالين جامعه مدني هوادار شركت بي‌قيد و شرط در انتخابات، چنين ميگفتند، يعني اين اعتقاد وجود داشت كه جز اين راه، راه ديگري وجود ندارد. بدين‌شكل، بخش عمده‌اي از جامعه مدني همراه با بخشي از حاكميت و بسياري ديگر، اين انتخابات را تبديل به مسئله مرگ و زندگي كرده بود.

با چنين پيش‌زمينه‌اي، مشخص بود كه ديگر نبايد در انتظار حضور مستقل و انتقادي اين فعالين در انتخابات باشيم. جامعه مدني براي تداوم حياتش، خود را مجبور مي‌ديد كه موجوديتش را به جناحي از حاكميت و پيروزي انتخاباتي‌اش گره بزند، بدين معني كه با وابسته كردن اصل موجوديتش به سرنوشت انتخاباتي يك جناح، ديگر نميتوانست حرفي بزند و كاري كند كه خطر پيروزي كانديداي ديگر را بالا برد. همين "وابسته" كردن سرنوشت خود و جامعه مدني به پيروزي كانديدايي غير از كانديداي حاكم، اين بازتاب را هم داشت كه اصلاح‌طلبان به درستي اين نكته را دريابند كه براي جلب راي فعالين و به طريق اولي مردم، لازم نيست حتي نقدي ظاهري و كلامي به گذشته خود داشته باشند، برعكس پيشينه‌شان را نشانه شايستگي و توجه خاصشان به مسئله زنان مي‌ديدند. براي مثال مهدي كروبي در همان بيانيه‌اش درباره حقوق زنان مي‌گويد " اينجانب در گذشته، چه در زماني که رئيس مجلس بودم و چه قبل و بعد از آن، بارها حمايت خود را از زنان و حقوقشان اعلام کرده ام" و درقسمتي ديگر به اين اشاره دارد كه نظام پس از انقلاب از همان ابتدا به تساوي حقوقي زن و مرد توجه داشته و اگر مشكلي هم بوده حاصل تفكر متحجرانه "ديگران" بوده است. همانگونه كه شاهد بوديم، ميرحسين موسوي هم كوچكترين نقدي به گذشته سياسي‌اش نكرد. حداكثر كاري كه لازم بود كانديداها براي جلب راي زنان صورت دهند، نوشتن چند صفحه كليات بود. حتي لازم نبود دو خواسته اساسي جريان همگرايي را كه به زعم محبوبه عباس‌قلي‌زاده "در شرایط فعلی چندان حداكثري و دست نيافتني نيست،"(13) پذيرفته شود. با اين اوصاف روشن بود كه اين كانديداها لزومي نمي‌ديدند كه در نوع برخوردشان با مسئله زنان تغييري جدي بدهند، چرا كه در بدترين شرايط هم، از كانديداي حاكم بهتر بودند و اين براي بسياري كفايت مي‌كرد. حضور غيرمستقل و بي‌قيد و شرط در انتخابات،‌ حتي از اصلاح كانديداهاي اصلاح‌طلب هم عاجز بود، چه برسد به تغييرات وسيعتر سياسي. هرگونه انتقاد و حضور مستقل، تا اطلاع ثانوي و رفع وضعيت قرمز كنار گذاشته شد. ترس از پيروزي دوباره كانديداي حاكم چنان رخنه كرده بود كه ديگر انتظار فعاليت مستقل ممكن نبود، چرا كه ترس و استقلال با هم ناسازگارند.

اما پيش از آنكه پيشتر رويم، خوب است به آن بخش از جنبش زنان نيز اشاره مختصري كنيم كه سعي كرد استقلال خودش را حفظ كند و اسير جو حاكم نشود. با توجه به حضور كم‌رمق اين بخش از جنبش زنان (و جامعه مدني) در انتخابات، دو نمونه شاخصتر است. نخستين مورد، همانگونه كه اشاره شد، مقاله زهره اسدپور تحت عنوان " فضاي باز انتخاباتي؛ واقعيت يا توهم" است. وي در بخش عمده مطلبش،‌ انتقادات قابل‌توجهي به جريان همگرايي مي‌كند، اما در بخش پاياني و كوتاه كه قصد دارد كمپين را به عنوان راهكار جايگزين و مطلوب معرفي كند، چنين مي‌گويد: "از آنجایی که [كمپين] نگاه به بالا ندارد، اساساً دل مشغول ساختار سیاسی نیز نیست! و این نگاه به پایین، نگاه به توده‌ها، قدرت دور زدن ساختار سیاسی را دارد. زیرا که ساختار سیاسی با همه تصلب و قشری ‌گری در برابر توده‌هایی آگاه شده و خواستهایی عمومی‌شده با همه هزینه‌هایی که به جنبش و فعالین آن تحمیل می‌کند، نهایتاً عقب می‌نشیند."(14) شايد بتوان اين نگاه كلي را تاييد كرد، اما همانطور كه گفتيم، تمام مشكل و بحران فعلي در اين است كه به تفصيل نشان دهيم كه چگونه "افراد"ي كه تك‌تك به درجه‌اي از آگاهي جنسيتي رسيده‌اند، مي‌توانند نيرويي تاثيرگذار در عرصه اجتماعي شوند. اما نمونه دوم، مقاله پروين اردلان تحت عنوان "به نام همگرایی به جای کمپین" است. او مي‌گويد: "قرار بود یک میلیون امضا جمع شده و سپس امضاها به مجلس داده شود و فاز بعدی کمپین آغاز شود، اما روند ناشی از بگیر و ببند و بستن فضاهای عمومی و دستگیری روز‌افزون اعضای کمپین ... امکان جمع‌آوری امضاء را کاهش داد و دشوارتر کرد اما نه آن که متوقف کند. اگر در شهری کنش فعالان کند می‌شود، در شهر دیگری آغاز می‌شود، اگر یکی تحت‌فشار بر کمپین منفعل می‌شود، فعال دیگری در جای دیگر سر بر‌می‌آورد، اگر رسیدن به رقم میلیونی بسیار آسان می‌نمود و اکنون دشوار، اما تبدیل تدریجی گفتمان زن‌ستیز در جامعه به گفتمان برابری خواهی و تبعیض‌ستیز عینی و ملموس شده است."(15) و در ادامه، به برخي ابتكاراتي كه فعالين كمپين داشته‌اند، اشاره مي‌كند كه در جاي خود درست است، اما پاسخ مشخصي براي روند رو به رشد هزينه‌ها و كند شدن شديد روند جمع‌آوري امضاء و مهمتر از آن، ورود داوطلبان جديد و مشكلات ديگر كمپين ندارد.

واقعيت اين بود كه منتقدان موج حاكم در ايام انتخابات و آنهايي كه نمي‌خواستند استقلال جامعه مدني و جنبش زنان را قرباني‌ تحولات بالا كنند، خود راهكار جايگزيني نداشتند. در اثبات اين موضوع، مي‌توان به اين اشاره كرد كه زهره اسدپور و پروين اردلان –همچنان ديگر منتقدان شرايط حاكم- مطالبشان را نه براي ارائه راهكارهايي نو، بلكه در جهت نقد جريانات ديگر نوشتند. اصولاً اگر راهكارهاي نو و جايگزيني مطرح شده بود، حداقل بسياري از فعالين جامعه مدني خود را مجبور نمي‌ديدند كه به آن شكل غيرانتقادي، به موج حاكم بپيوندند.

حال مي‌توانيم به پرسش نخستمان برگرديم: در تجمعات اعتراضي پس از انتخابات، چرا هويت فمينيستي غايب بود؟ در شرايطي كه بسياري از فعالين جنبش، قيد استقلال را زده بودند و موجوديتشان را به پيروزي كانديداي خاصي گره زده بودند و در شرايطي كه آن معدود منتقدان هم، راهكار مشخصي جز اصرار بر روشهايي دچار بحران جدي، نداشتند، ديگر نمي‌شد از توده دختران و زنان شركت‌كننده در انتخابات و اعتراضات بعدش انتظار داشت كه جز هويت سبز، هويت مدني ديگري داشته باشند؛ چرا كه همه و حتي بخش عمده جنبش زنان پذيرفته بودند كه در حال حاضر تنها مسئله، انتخابات و پيروزي كانديداي اصلاح‌طلب است و بدون حل اين مسئله، هيچ مسئله ديگري قابل‌حل نيست. هويت مدني و فمينيستي، حداقل در اين مقطع، چيز خاصي براي عرضه نداشت كه توده زنان و حتي تعداد زيادي از زناني كه كمپين و جنبش زنان را مي‌شناختند و برايش احترام قائل بودند، بخواهند به آن متوسل شوند.(16) تا اطلاع ثانوي، رنگي جز رنگ سبز كارا نبود و به رنگي جز رنگ سبز نيازي نبود.

جنبش زنان و كمپين در بحران: اما چرا بسياري بر اين باور بوده و هستند كه تنها راهي كه جلوي پاي جنبش زنان و جامعه مدني قرار دارد، تغييراتي در بالاست؟ اگر كمي به عقب و حوادث يكي دو سال گذشته برگرديم،‌ پاسخ اين سوال روشن مي‌شود. بعد از دوره كوتاه ماه عسل رويايي، تحت فشارهاي شديد بيروني، فعاليت كمپين يك ميليون امضا‌ء به شدت كند شده بود. مهمتر از آن اينكه چنين بحراني محدود به كمپين نبود و بخشهاي ديگر جامعه مدني، مانند سنديكاي شركت واحد، كانون صنفي معلمان ايران، سنديكاي نيشكر هفت‌تپه نيز، خفيفتر يا شديدتر، چنين سرنوشتي پيدا كرده بود.

پاسخ رايجي كه آن زمان به علل اين بحران كمپين داده ميشد، از سويي توضيح را در ناآگاهي اكثريت زنان به حقوق مدني‌شان، عدم آمادگي آنها براي هزينه‌هاي اعتراض و مسائلي از اين دست ميداد و از سوي ديگر، عملكرد دولت نهم را مسئول اين بحران مي‌دانست. يعني دو عامل زنان و همچنين دولت موجود، توضيح‌دهنده بحران بودند. اما اعتراضات اخير و حضور پرشكوه زنان از سويي نشان داد كه آنچه درباره زنان و مردم گفته مي‌شد، بي‌پايه بوده است. از اين رو بحران جامعه مدني توضيح ديگري ‌مي‌طلبد. همانطور كه ديديم پذيرفتن دليل دوم، بدين‌شكل كه تنها راه ادامه موجوديت جنبش زنان و جامعه مدني، تغييراتي در بالاست، خود‌به‌خود استقلال و هويت جامعه مدني‌اي كه قرار بود مستقل از قدرت سياسي باشد، سلب مي‌كند. يعني اگر توضيح دوم را بپذيريم، اين را هم بايد بپذيريم كه ديگر دم زدن از استقلال بيهوده است و تا روزي كه جناحي از حاكميت نتواند بخشي از قدرت را در دست بگيرد، اساساً وجود جامعه مدني ممكن نيست.

با اين اوصاف، بسياري تصورشان بر اين بود كه ميتوان با كمك به قدرت رسيدن بخش ديگري از حاكميت، روزهاي خوش گذشته را تكرار كرد. جدا از اينكه چنين تصوري چقدر با واقعيت مي‌خواند، ديديم كه پذيرش اين تصور، منطقاً به سلب استقلال و در واقع موجوديت جامعه مدني و جنبش زنان به عنوان بخشي از آن مي‌گردد و بدين‌ترتيب، جامعه مدني مي‌پذيرد كه ديگر جامعه مدني نباشد. اما در صورتي كه مي‌خواهيم از موضع جامعه مدني و استقلال ذاتي‌اش از قدرت سياسي، مسائل را بررسي كنيم، بايد به دنبال راهكارهايي ديگر باشيم، راهكارهايي كه پيش بردنش وابسته به قدرتگيري يكي از جناحين نباشد و به فرض رخ دادن اتفاقاتي ناخوشايند در بالا نيز بتواند عملي شود.

بخش دوم: راهكارهايي براي گذر از بحران كنوني

علي‌رغم تمام مشكلات اخير، نبايد فراموش كنيم كه جامعه مدني و جنبش زنان پيش از بحران اخيرش، روزهاي خوبي را پشت سر گذاشته بود. كمپين يك ميليون امضاء كه خود محصول سركوب تجمع هفت تير 22 خرداد 1385 و روزهاي به ظاهر نااميدكننده بعدش بود، در ابتداي شروع فعاليت از سوي زنان و دختران جوان به شدت مورد استقبال قرار گرفت. (شايان توجه است كه سنديكاي شركت واحد، كانون صنفي معلمان و همچنين سنديكاي نيشكر هفت‌تپه نيز وضعيت تقريبا مشابهي داشتند: در ابتدا بسيار قدرتمندانه ظاهر شدند، اما در ادامه و درمواجهه با فشارهاي بيروني، دچار بحراني جدي شدند.) يعني پيش از حوادث اخير هم، زنان و دختران جوان نشان داده بودند كه آماده فعاليت اعتراضي هستند. اما هنگامي كه جامعه مدني در مقابل سركوب و شرايط جديد، نتوانست راهكارهايي را ارائه كند تا اميد به تغيير از طريق كمپين يا ديگر فعاليتهاي صنفي و مدني حفظ شوند و رابطه معقولي ميان هزينه و فايده برقرار شود، بحران آغاز شد؛ تا جايي كه در آستانه انتخابات حتي بسياري از فعالين هم معتقد بودند "راهي" جز راي دادن نمانده است، چرا كه ديگر جامعه مدني، خود "راه" نبود. اعتراضات اخير هم نشان داد كه دختران و زنان، آنجا كه اميد تغييري هست، حضور معترضانه و شجاعانه‌اي دارند، اما به علل مختلف و از جمله بحران عميق جنبش زنان و جامعه مدني، توان اعتراضي زنان در شرايط كنوني شكل جمعي و فمينيستي به خود نميگيرد و در چارچوبهاي تعيين‌شده در بالا باقي ميماند. چه بايد كرد؟

در اينجا ميتوان دو نگاه و پاسخ كاملا متفاوت داشت:

نگاه اول و رايج كه مي‌توان آن را ديدگاه "واسطه‌گري" ناميد، نيروهاي درگير در تحولات اجتماعي مربوط به زنان را به سه گروه تقسيم مي‌كند: نخست، نيروهايي هستند كه در قدرت و جريانات سياسي حاكم حضور دارند كه بيشتر با نام "دولت‌مردان" خوانده مي‌شود. دوم، نيروهايي كه به "جنبش زنان" موسومند، افرادي هستند كه در ساليان گذشته، فعاليتهايي فردي يا گروهي در زمينه مطالبات زنان داشته‌اند. سومين بخش نيز كه "زنان" ناميده مي‌شود، خيل بي‌شمار زناني است كه خارج از جامعه مدني و قدرت سياسي بوده و در زمانهاي خاصي مانند انتخابات يا همين اعتراضات پس از آن، با حمايت از جامعه مدني يا بخشي از حاكميت، حضورشان را نشان ميدهند. در اين ديدگاه، اين بخش "جنبش زناني"، واسطه‌اي ميان خيل عظيم زنان و دولت‌مردان است تا به "نمايندگي" از توده زنان و به نفع ايشان، بتواند باني تغييراتي در قانون و سياستهاي حاكميت شود.

نوشين احمدي خراساني اين ديدگاه را به طور شفاف و مختصر چنين بيان ميكند: "بنابراین اگر جنبش زنان ایران دستامدی داشته و قدرتش موثر بوده، طبیعتا سرچشمه‌اش، تفویض داوطلبانه قدرت فرد فرد زنان مملکت است که به کنش گران جنبش، به ودیعه و امانت سپرده‌اند. تا وقتی هم که فعالان جنبش زنان در امانت‌داری، افرادی مطمئن و امین باشند و مطالبات میلیونها زن هموطن‌شان را از یاد نبرند (یعنی مطالبه‌محور باشند) و از پس دفاع از این مطالبات برآیند، حمایت زنان از آنها ادامه خواهد یافت؛ در غیر این صورت، این حمایت قطع خواهد شد. روشن است که با قطع حمایت مردم، آن قدرت هم زایل خواهد شد"(17) (تاكيدها از ما). بدين‌ترتيب كنشگراني را داريم كه بدون هيچ مكانيسم روشن و دموكراتيكي، خود را نماينده زنان -كه به شكل فرد فرد زنان متجلي مي‌شوند- مي‌دانند. جالب آنكه حتي تعيين مدت نمايندگي در دست خود اين نمايندگان خودخوانده قرار دارد، يعني تا زماني كه به قول خودشان "مطالبه‌محور" باقي بمانند، اين نوع عجيب از نمايندگي ادامه خواهد داشت.

اين ديدگاه، مشكل اصلي اعتراضات اخير را در اين ميبيند كه برخلاف پيش از انتخابات، آن بخش دوم، يعني فعالين جنبش زنان و جامعه مدني حضور ملموسي نداشته‌اند. با توجه به اينكه چنين ديدگاهي توده زنان را به شكل فرد‌فرد زناني مي‌داند كه تنها وظيفه‌شان آگاه شدن از ستم جنسيتي و تفويض قدرتشان به كنشگران جنبش زنان است، نميتوان به نوع حضور فردي و بي‌شكل توده بي‌شمار دختران و زنان در حوادث اخير، ايرادي گرفت؛ اگر هم انتقادي باشد، اين است كه آنان رهبران واقعي خود را نشناخته‌اند. در هر حال آنچه از دختران و زنان انتظار ميرفت، انجام گرفته(18)، ديگر نوبت فعالين است كه وارد شوند و به طرق مختلف، نمايندگي و رهبري بخش زنان جنبش اخير را به عهده گيرند. به عنوان مثال، نوشين احمدي خراساني در ميزگرد مدرسه فمينيستي تحت عنوان "جنبش زنان، جبهه سبز و ميدان مين" ميگويد: "اگر ما جنبش زنانی‌ها بخواهیم در آینده‌ی این جنبش سراسری و در تقویت رویکرد جنسیتی این جنبش تاثیرگذار باشیم، باید در مراکز تصمیم سازی و هدایت‌کننده‌اش حضور موثرتری داشته باشیم"(19). اساساً بحث اصلي شركت‌گنندگان در اين ميزگرد نيز، شركت يا عدم شركت و چگونگي شركت در جبهه سبز موسوي است. براي بسياري از افرادي كه چنين ديدگاه واسطه‌گري دارند، دوره پيش از انتخابات دوره خوبي ارزيابي ميشود، چرا كه "جنبش زنان" با طرح مطالبات خاص خود فعاليت مي‌كرده و از سوي دو طرف ديگر ماجرا، يعني زنان و دولت‌مردان كمابيش مورد پذيرش قرار گرفته بود.

راهكارهايي كه اين ديدگاه براي بحران اخير در نظر دارد، طبعاً بر همان بخش دوم، يعني "جنبش زنان" -و نه زنان به طور عام- متمركز است؛ بايد تمهيداتي –فعاليتهايي مانند طرح مطالبات خاص زنان در دوره انتخابات، طرح شعارهاي فمينيستي در اعتراضات يا حضور در جبهه سبز ميرحسين موسوي- چيد كه "جنبش زنان" بتواند "نمايندگي" و "رهبري" بخش زنان اين جنبش را به دست بگيرد. در يك كلام، جهتگيري فعاليتها، نه به سمت وارد كردن نيروهاي جوان و تازه‌كار در فعاليتهاي جمعي فمينيستي، بلكه در جهت آشنا كردن اين نيروها با فعاليتهاي صورت گرفته "جنبش زنان" و شناساندن زنان اين جنبش است.

اما نگاه دوم، نقطه ضعف اساسي جنبش اخير را حضور فردي و توده‌‌وار انبوه زنان معترض ميداند؛ دختران و زناني كه كمتر يا بيشتر به تبعيضات جنسي معترضند و مطالبات جنسيتي مشخصي دارند، اما در هنگام فعاليت اجتماعي و سياسي، مجبورند خواسته‌هاي خاص خود را كنار بگذارند و به صورتي توده‌وار در جنبش موجود شركت كنند. در واقع، زنان، كمابيش خواسته‌ها و آگاهي جنسيتي(20) دارند، اما هويت جمعي و فمينيستي نداشته و به شكلي "فردي" در تجمعات شركت ميكنند. اما در حالي كه جامعه مدني و جنبش زنان نتوانست با هويت مستقل خود در انتخابات شركت كند، پس شايد انتظار بيهوده‌اي باشد كه تصور كنيم توده زنان مي‌توانست چنين كنند. در اين نگاه، مشكل اصلي زنان معترض اين است كه قدرت و هويتي جمعي ندارند و نمي‌توانند فعالانه مطالبات خاص خود را تعيين كنند و پيگير خواسته‌هايشان باشند و با ساز و كارهايي دموكراتيك در مورد مسائل مختلف تصميم‌گيري كرده و نمايندگان خود را انتخاب كنند. با اين نگاه تفاوت چنداني ندارد كه رهبر جنبش "دولت‌مرد" باشد يا زناني متعلق به "جنبش زنان"؛ ‌درهر حال اين زنان نبوده‌اند كه مطالبات و "نمايندگان" خود را انتخاب كرده‌اند. نماينده و مطالبات مطرح‌شده در توافقات سياسي "‌دولت‌مردان" يا جمع كوچكي از زناني تعيين شده كه قدرت و نمايندگي‌شان را نه از شركت در فعاليتهاي جمعي و دموكراتيك، بلكه از طرق ديگر و از بالا –فعاليتهاي فردي يا محافل و گروههاي كوچك بسته- به دست آورده‌اند؛ نمايندگاني كه قدرتشان از نه از خود زنان، بلكه از "فعاليت براي زنان" گرفته‌اند.

اين ديدگاه، معتقد است دموكراسي بيش از آنكه مسئله "رهبران و نمايندگان" باشد، مسئله خود مردم است؛ ‌مردمي كه با فعاليت در گروهها و جمعهاي خود، هويت مستقل خود را به دست آورده‌اند و توانايي دخالت فعال در مسائل مربوط به خود را پيدا كرده‌اند، نه آنكه تنها در بزنگاه خاصي به كانديداي خاصي راي دهند يا پشت سر نمايندگان خودخوانده‌شان قرار گيرند.

با اين اوصاف، راهكارهايي كه اين ديدگاه به دنبالش است، سعي دارد دختران و زنان هر چه بيشتري را مخاطب قرار دهد و سمت و سوي تحولات را از بالا (بخشهاي اول و دوم ديدگاه واسطه‌گري) به سمت پايين (بخش سوم همان ديدگاه) بكشد. كمپين يك ميليون امضاء، به ويژه در سال ابتدايي فعاليتش، چنين عملكرد مثبتي داشت و توانست نيروهاي جوان و تازه‌كاري كه پشت درهاي بسته يا نيمه‌باز فضاي محفلي سالهاي قبل جنبش زنان مي‌ماندند، وارد عرصه فعاليت جمعي فمينيستي كند.(21) از اين جهت، كمپين توانست گام بسيار مهمي در دموكراتيزه كردن جامعه مدني بردارد، اما به دلايل گوناگون داخلي و خارجي، در ادامه نتوانست چنين نقشي را مانند گذشته ايفاء كند كه همين مسئله، يكي از دلايل اصلي بحرانش بود. مشكل همچنان باقي است و بايد برايش راه‌حلي يافت.

جمعهاي زنان: دموكراتيك و رو به زندگي روزمره

اما چه ميتوان كرد؟ در قسمتهاي گذشته، از حضور فردي و توده‌اي زنان در اعتراضات اخير گفتيم، اما معنايش اين نيست كه در حال حاضر هيچگونه جمع و گروه زنان وجود ندارد يا چنين جمعهايي تنها محدود به افراد خاصي مي‌شود، برعكس، خيلي راحت مي‌توان ديد كه دختران و زنان در جمعهاي مختلف –از گروههاي فاميلي و دوستي گرفته تا هسته‌هاي مطالعاتي و فعاليتهاي دانشجويي و گروههاي دوستانه كمپيني- به گفتگو و بحث و پيدا كردن راهكارهايي براي حل مشكلات روزمره خود -مسائلي چون رابطه با والدين، همسر يا جنس مخالف، چگونگي مقابله با آزارهاي خياباني،‌ مشكلات گوناگون‌شان در محيطهاي كار- مي‌پردازند. به دلايل زيادي، چنين جمعهايي، مورد توجه فعالين قرار نمي‌گيرد، در حاليكه اين جمعها ميتواند ابزار مناسبي براي توانمندسازي جمعي و هويت‌يابي فمينيستي دختران و زنان باشد. اما اگر قرار است چنين جمعهايي نقطه آغاز فعاليتهاي مدني و بخشي از جنبش دموكراتيك زنان شوند، بايد روي دو موضوع اساسي تاكيد شود.

يك: روابط دروني. اگر قبول داريم كه هيچكس زن زاده نميشود، بايد اين را هم قبول كنيم كه هيچكس فمينيست يا دموكرات زاده نمي‌شود. در حالي كه در جامعه‌اي زندگي مي‌كنيم كه ساختارهاي پدرسالارانه و مردسالارانه قدرتمندي دارد، اين تصور كه به صرف حضور چند ساله در جمعهاي خاصي توانسته‌ايم به "آگاهي جنسيتي" برسيم و ديگر تنها وظيفه‌مان "آگاه" كردن ديگران است، بسيار كودكانه و خودپسندانه است. همه ما، كمتر يا بيشتر، رفتارهاي غيردموكراتيك و مردسالارانه‌اي داريم و اين با توجه به جامعه‌اي كه در آن زندگي مي‌كنيم، بسيار طبيعي است. پذيرش جدي اين امر و در واقع "نقد خود"، بايد نقطه آغازين هر فعاليت دموكراتيك اجتماعي باشد وگرنه نقد رفتار غيردموكراتيك ديگران، نه كاري دشوار است و نه فرد را دموكرات و فمينيست مي‌كند. اما از آنجا كه آنچه بايد تغيير كند، رفتارهاي غيردموكراتيكمان در برخورد با ديگران است، اين تغيير نمي‌تواند حاصل مكاشفه و تفكر شخصي يا صحبت و گفتگوي صرف باشد. براي دوباره از سر گذراندن فرايند اجتماعي شدن و اين بار به شكلي دمكراتيك، نياز به جمعها و روابط خاص خودمان را داريم. با توجه به شرايط ويژه‌مان، جمعهاي كوچك زنان مي‌توانند چنين نقشي را به عهده بگيرند. از اين رو، بايد به طور جدي روابط دروني چنين جمعهايي را مدنظر داشت و براي اصلاح و دموكراتيزه كردن آن تلاش كرد. نمي‌توان به هر جمع و گروهي كه در جامعه مدني (بيرون از ساختار حكومت) شكل گرفته، به آساني و به صرف انجام فعاليتهايي به ظاهر انسان‌دوستانه، صفت دموكراتيك اعطاء كرد، گو اينكه در حال حاضر نيز جمعهاي زيادي در جامعه مدني وجود دارند كه ساختارهايي به شدت غيردموكراتيك دارند و كوچكترين نقدي به خود را به بهانه‌هاي مختلف از جمله لزوم حفظ تكثر سركوب مي‌كنند. در اين رابطه، توجه به تجربه موج دوم فمينيسم مي‌تواند راهگشا باشد. در حاليكه گروههاي ارتقاي آگاهي(22)، جمعهايي كوچك و دوستانه بودند و در ابتدا كارشان تنها بحث و گفتگو بود، اما روابط دروني همين جمعهاي كوچك نيز به شدت از سوي جنبش زنان جدي گرفته و سعي مي‌شد به طرق مختلف، روابط حاكم ‌سلسله‌مراتبي بازتوليد نشود. در واقع قرار بود نطفه‌هاي جامعه برابر آينده در همين جمعهاي كوچك و دوستانه ريخته شود.

از سوي ديگر، اين واقعيت را شاهديم كه در سالهاي اخير، از نشريات عامه پسند و انواع و اقسام كتب پرفروش روانشناسي عاميانه و عرفاني گرفته تا دانش روانشناسي و روانكاوي از دختران و زنان مي‌خواهند با تغييراتي در ذهنيت و رفتار خود، زندگي خود را بهتر كنند، دعوتي كه به شدت از سوي دختران و زنان مورد پذيرش قرار مي‌گيرد(23). يعني خوشبختانه، دختران و زنان نشان داده‌اند كه آمادگي نقد خود را دارند، اما در حال حاضر اين نقد و تغيير در حصار رويكردهاي عمدتاً غيراجتماعي گرفتار شده است. جنبش زنان مي‌تواند تلاش كند كه اين نقد و تغيير را سمت و سويي اجتماعي و دموكراتيك و فمينيستي دهد. براي اين كار، جمعهاي كوچك زنان مي‌توان نقطه شروع خوبي باشد.

دو: رويكرد رو به زندگي روزمره. در سالهاي گذشته، جنبش زنان به طور عام و كمپين به طور خاص، آن چنان معطوف حوزه قانون و سياست شده كه جنبه‌هاي ديگر زندگي اجتماعي و از جمله زندگي روزمره زنان را تقريباً به طور كامل به فراموشي سپرده است.(24) هنگامي كه زنان در پيدا كردن راه حلهايي براي اين مشكلات، تقريباً به طور كامل جدا از جنبش زنان عمل ميكنند، نمي‌توان انتظار داشت كه در امور اجتماعي و سياسي با جنبش زنان احساس همبستگي قدرتمندي داشته باشند تا بدين‌ترتيب قدرت جمعي و فمينيستي اثرگذاري ايجاد شود. البته منظور اين نيست كه دختران و زنان كاملاً با جنبش زنان و به ويژه كمپين بيگانه‌اند، برعكس به لطف فعاليتها و فداكاري‌هاي كمپيني‌ها، بسياري كمپين را مي‌شناسند و براي فعالينش احترام قائلند، اما به خصوص بعد از حوادث يكي دو ساله اخير و بالا رفتن هزينه‌ها، ميان عامه زنان و فعالين، جدايي بيشتري ايجاد شده؛ بدين‌صورت كه از نگاه بسياري از زنان، فعالين كمپين، انسانهاي قابل احترامي هستند كه براي تغيير قانون به نفع عامه زنان تلاش مي‌كنند، اما خود آنها ترجيح مي‌دهند كه در پي حل مشكلات عديده زندگي شخصي‌شان باشند و درگير سياست نشوند. گويي كه ميان دو حوزه خصوصي و حوزه سياسي -تغيير قانون- جدايي كاملي وجود دارد. متاسفانه اين جدايي خيالي از سوي اغلب فعالين جنبش زنان و كمپين عملاً پذيرفته شده است(25). اما باز هم توجه به تجربه موج دوم جنبش زنان مي‌تواند بسيار مفيد باشد. در حالي كه در كشورهاي پيشرفته، فضاي فعاليت در حوزه‌هاي قانون و سياست باز بود، اما موج دوم، با اتكا، به نگاهش به رابطه مستقيم امر خصوصي و امر سياسي و با توجه به اينكه شروع هر تغيير ريشه‌اي را در تغيير در زندگي عامه زنان (نه قانون و شرايط سياسي) مي‌ديد، پايه‌اش را بر گروههاي ارتقاي آگاهي گذاشت، جمعهاي كوچك و دوستانه‌اي كه با گفتگو و بحث و تلاش براي پيدا كردن راهكارهايي براي مشكلات شخصي، در عين حال جنبشي اجتماعي را پايه‌ريزي كردند كه دستاوردهاي بسياري از جمله تغيير قانون به نفع زنان را در پي داشت. در حالي كه رفتار تبعيض‌آميز والدين، مشكلات رابطه با جنس مخالف، آزارهاي خياباني و بي‌شمار مسائلي از اين دست، نقطه شروع فرايند پيوستن زنان و دختران به جنبش فمينيستي بوده و هست، فراموش كردن اين مسائل از سوي فعالين، نتيجه‌اي جز جدايي‌شان از باقي زنان نخواهد داشت. افزون بر اين، با توجه به شرايط خاص كشورمان، انتظار كاملا بي‌جايي است كه تصور كنيم پيش از ايجاد تغييراتي كوچك ولي ريشه‌اي به پشتوانه همدلي و همفكري ديگر زنان، مي‌توانيم تغييراتي در ابعاد بزرگتر ايجاد كنيم. حتي اگر نسبت به روند تغييرات در بالا كه حاصل موج اول فمينيسم و حركتهايي چون كمپين زنان مراكشي بوده، ديد مثبتي داريم، ديگر بايد روشن شده بود كه در اينجا، چنين روندي ممكن نيست.

براي جلوگيري از سوء‌تفاهم اين را بايد اضافه كنم كه منظور اين نيست كه بايد همچون گذشته، خود را تنها معطوف يك بخش از مطالبات زنان و اين‌بار مطالبات روزمره‌شان كرد. هر جا كه زنان هستند و براي رسيدن به مطالبه‌اي تلاش ميكنند، جنبش زنان هم مي‌تواند و بايد حضور داشته باشد. صحبت بر سر اين است كه با توجه به فراگير بودن آن، مطالبات روزمره مي‌تواند نقطه آغاز خوبي باشد(26). به علاوه، مي‌توان از تغيير در هر سطحي به نفع تغيير در ديگر سطوح استفاده كرد. به عنوان مثال، دختران و زنان مي‌توانند از شرايط سياسي حاضر در جهت كسب آزادي‌هاي شخصي بيشتر استفاده كنند. دختر و زني كه شجاعانه در اعتراضات سياسي فعلي شركت مي‌كند، مسلماً از موقعيت بهتر و قدرت بيشتري برخوردار است تا خانواده و اطرافيان را مجاب يا وادار كند تا از جهات گوناگون -مانند روابطش با دوستان- محدوديتهاي كمتري براش قائل شوند(27). جنبش زنان اين وظيفه را دارد كه ميان مطالبات گوناگون زنان پيوند برقرار كند و نشان دهد كه اگر به راستي قرار است مبارزه‌اي با نظام مردسالارانه و سلسله‌مراتبي صورت پذيرد، ميان "جزئي‌"ترين مسائل شخصي و "كلي‌"ترين مسائل سياسي، رابطه مستقيمي وجود دارد و نمي‌توان هيچيك را به بهانه اهميت ديگري، كنار گذاشت.

جمع‌بندي

در هر حال، انتخابات برگزار شد و برخلاف تمام صحبتها و تبليغات پيش از انتخابات، مبارزه اجتماعي با پيروزي كانديداي حاكم به پايان نرسيد، حتي بسيار عميقتر و در اشكالي كاملاً نو به حيات خود ادامه داد، اما متاسفانه هنوز هم شاهديم كه بسياري از فعالين جامعه مدني، حتي بيش از پيش، سرنوشتشان را به درگيري‌هاي بالا گره زده‌اند. به نظر مي‌رسد موجي آمده كه همه ما را با خود ميبرد، بي آنكه فرصت كنيم جايگاه خودمان را در اين موج تعريف كنيم. ظاهرا هنوز همان تصور زمان انتخابات حاكم است: تا هنگامي كه جناحي از حاكميت دولت را در دست دارد، هيچگونه مبارزه مستقل ممكن نيست و حتي اگر ممكن باشد، خللي در مبارزه جاري ايجاد ميكند. ذهنها معطوف بالاست و فرصتي براي كار مستقل پيش نمي‌آيد. اما، فارغ از آنكه چه نگاهي به جنبش سياسي جاري داشته باشيم و براي خودمان در آن چه جايگاهي تعريف كرده باشيم، اگر قرار است اشتباه دوره انتخابات را تكرار نكنيم و با دست خود، جنبش مستقل زنان و جامعه مدني را به نابودي نكشانيم، بايد در شيوه‌ها و مطالباتمان تغييراتي جدي دهيم. همه شاهد بوديم كه تاكيد يك‌جانبه كمپين روي تغييرات قانوني از طريق امضاء و ارائه آن به مجلس كه به شدت به شرايط سياسي وابسته است، منجر به وابستگي مطلق كمپين و جنبش زنان به تغييرات در بالا و به تبع آن به سرنوشت انتخاباتي جناح اصلاح‌طلب شد(28). در حاليكه مبارزه بر سر مطالبات جنسيتي در سطوح بسيار گوناگوني در جريان است، جنبش زنان بايد از اشتباه گذشته‌اش درس بگيرد و خودش را تنها به يك بخش از اين مبارزه –تغيير قانون- محدود نكند تا يك پيروزي يا شكست، تعيين‌كننده سرنوشتش شود. در سياسي‌ترين شرايط، باز هم زنان همچنان درگير مسائل و مشكلات شخصي و روزمره خود هستند و خواهند بود. بايد به اين واقعيت روشن توجه كرد كه حتي اگر خوش‌بينانه‌ترين اتفاقات براي موج سبز هم بيفتد، هيچ دليلي وجود ندارد كه خود‌به‌خود و بدون تلاش مستقل خود زنان، مشكلات خاص زنان حل شوند. هنگامي كه سياسي‌ترين دختران و زنان ناچارند وقت عمده‌اي از زندگي‌شان را صرف مسائل به ظاهر كم‌اهميت و جزئي كنند، دليلي ندارد كه به بهانه شرايط سياسي، به همراه ديگر زنان به دنبال راهكارهايي براي حل آنها نباشند(29). حوزه‌هاي متنوع و گوناگوني وجود دارد با دخالت فعالانه‌تر در آنها مي‌توان استقلال خود را بازپس گرفت. در هر حال، نكته كليدي اين است كه ارتباط تنگاتنگ حوزه‌هاي مختلف –شخصي، خانوادگي، اقتصادي، فرهنگي، اجتماعي، قانون و سياست- را فراموش نكرده و با محصور كردن خود در يك حوزه، جنبش زنان را تك‌بعدي و ضعيف و ناتوان از ابتكار نسازيم. همواره، بايد اين را به خاطر داشت كه سياست، به خصوص هنگامي كه اهرمهايش دست اقليتي است، به تنهايي معجزه نخواهد كرد.

پي‌نوشت‌ها

1- در اينجا، منظور، بيشتر اعتراضاتي است كه در نخستين روزهاي بعد از انتخابات صورت گرفت.

2- براي جلوگيري از سوء‌تفاهم، بايد به اين نكته اشاره كنم كه اگر در اين بخش از فقدان هويت فمينيستي در تجمعات صحبت مي‌كنم، مدنظر فقدان چنين هويتي در ميان عموم زنان معترض است و نه عده‌اي معدود. مسلماٌ به دلايل آشكار، ابراز چنين هويتي توسط عده‌اي معدود ممكن نبود.

3- شايد پيش از آنكه بخواهيم درباره نحوه شركت فعالين جنبش زنان در انتخابات صحبت كنيم، صحيح‌تر اين باشد كه ابتدا اين پرسش كلي را مطرح كنيم كه آيا پشتيباني جامعه مدني و جنبش زنان از جناحي از حاكميت ميتوانست در راستاي اهداف دموكراتيك جامعه مدني باشد يا اصولاً در تناقض با چنين اهدافي قرار دارد؟ اما با توجه به اينكه اينها خود مسائلي هستند كه بايد در جايي ديگر و به تفصيل درباره‌اش صحبت كرد، از آن ميگذريم و مستقيما به چگونگي حضور فعالين جنبش زنان در انتخابات اخير ميپردازيم.

4- به دليل اين مسئله، يعني به فراموشي سپردن هويت و نقد فمينيستي در برخورد با ديگر جريانات و اصلاح‌طلبان، در ادامه مقاله خواهيم رسيد.

5- هر انتقادي به گذشته يا حال كانديداي موردنظر، از سوي اين "آگاهان"، پاسخي بهتر از"خب كه چه؟ ما خودمان هم اينها را ميدانيم"، پيدا نميكرد.

6- در مقاله زهره اسدپور، "فضاي باز انتخاباتي؛ واقعيت يا توهم" درباره اين موضوع بحث شده است:

http://www.sign4change.info/spip.php?page=print&id_article=4096

7-http://www.scribd.com/doc/16220982

8-http://campaign88.persianblog.ir/post/169

9-http://campaign88.persianblog.ir/post/169

10-http://www.feministschool.com/spip.php?article2635

11- اگر جريان همگرايي خواسته‌هايي را تنها براي در ميان گذاشتن با زنان و مردم طرح كرده بود، نقد فوق صادق نبود.

12-http://zanschool.net/spip.php?article2461

13-http://www.feministschool.com/spip.php?article2635

14-http://www.sign4change.info/spip.php?page=print&id_article=4096

15-http://www.campaignforequality.info/spip.php?article4152

16- در ميان طيف‌هاي گوناگون فمينيست، ليبرال، سكولار، ماركسيست و ...، عده زيادي هستند كه منادي پيوستن تمام عيار و ذوب شدن در جنبش سبز شده‌اند. اين دوستان مي‌توانند با خيال آسوده و بدون آنكه هيچ مشكلي برايشان پيش بياد، فمينيسم، ليبراليسم، سكولاريسم‌، ماركسيسم يا هر انديشه‌ ديگرشان را به كل كنار بگذارند، چرا كه ذوب شدن در موج سبز نيازي به هيچيك از اينها ندارد.

17-http://www.femschool.info/spip.php?article2498

18- يكي از شاخصه‌هاي اين نگاه واسطه‌گر، چه در جنبش زنان و چه در بخشهاي ديگر، همين ستايش يكسويه از "زنان و مردم آگاه" در اين مقطع از اعتراضات عمومي است، بدون آنكه هيچ نقدي به نحوه توده‌وار حضورشان طرح شود. براي معتقدان به اين ديدگاه، مسئله اصلي اين است كه چه كسي رهبري اين توده را به عهده گرفته است. دموكراسي، فمينيسم، سوسياليسم و ... تماماً به مسئله "رهبري توده" فروكاسته مي‌شود.

19-http://www.feministschool.com/spip.php?article2846

20- اينجا اين مسئله مطرح مي‌شود كه آيا "فرد" جدا از روابطش با ديگران مي‌تواند به "آگاهي" برسد يا چنين "آگاهي"اي تنها در روابط جمعي و گروهي ممكن مي‌شود. پاسخ يكساني به اين سوال وجود ندارد و ديدگاههاي فردگرايانه و جمع‌گرايانه نظرات كاملاً متفاوتي دارند. به عنوان مثال، جرياني در راديكال‌فمينيسم با توجه به اينكه ميان"آگاهي فمينيستي" و "احساس خواهري" رابطه مستقيمي برقرار مي‌كند، مخاطبش را جمع‌هاي زنان و نه فرد مي‌داند و آگاهي فمينيستي را در چنين جمعهايي ممكن مي‌داند. اما در متن فوق، با همان نگاه فردگرايانه رايج، فرض كرده‌ايم كه مخاطب "آگاهي جنسيتي،" فرد است.

21- درباره فضاي بسته پيش از كمپين و نقش مهم كمپين در تغيير آن فضا، هدا امينيان در "کمپین: تجربه‌ای منحصر به فرد اما غیر‌انحصاری" http://www.sign4change.info/spip.php?article1658 و همچنين پرستو الهياري در "کمپین: ما و آنها!!!" http://www.sign4change.info/spip.php?article2651 صحبت كرده‌اند.

22- براي آشنايي مختصري با جمعهاي ارتقاي آگاهي ر.ك.

http://en.wikipedia.org/wiki/Consciousness_raising و http://www.cwluherstory.com/CWLUArchive/crcwlu.html

ترجمه مقاله دوم كه شرح مختصر و مفيدي درباره گروههاي ارتقاي آگاهي و چگونگي راه انداختن آنهاست، به زودي در سايت تغيير براي برابري منتشر خواهد شد.

23- متاسفانه، در حالي كه تيراژ فوق‌العاده نشريات موسوم به خانوادگي كه دختران و زنان خوانندگان اصلي آن هستند، ميتوانست مورد توجه فعالين جنبش زنان باشد و ايده‌ها و راهكارهاي خوبي براي حضور موثرتر و همه‌جانبه‌تر در اختيار آنان بگذارد، جز ابزاري براي تحقير و توهين به عامه زنان، پيامد ديگري نداشت.

24- براي مثال مي‌توان به پرونده‌هاي خاصي (مانند حكم اعدام و سنگسار دختران و زنان) اشاره كرد كه براي اثبات ضرورت تغيير قانون به كرات مطرح شده و مي‌شوند. در حالي كه در هر كدام از اين پرونده‌ها مي‌شود به راحتي ديد كه چگونه مشكلات گوناگون (شخصي و اقتصادي و اجتماعي و قانوني) دست به دست هم داده‌اند تا زندگي يك فرد را به نابودي بكشانند، روي مشكلات قانوني (و گاهاً فرهنگي) كه در واقع تير خلاصي بر يك زندگي رو به ويراني بودند، تاكيد يكسويه‌اي مي‌شود. ويژگيهاي خاص هر مورد رها شده و به آنها شكلي تكراري و كسل‌كننده داده است.

25- پذيرش اين جدايي، براي مثال خود را بدين شكل نشان مي‌داد كه برخي از فعالين، توده زنان را به اين متهم مي‌كردند كه زنان و مردم نمي‌خواهند براي تغيير اجتماعي هزينه دهند يا حتي اينكه به شرايط موجود راضي‌اند، گويي ميان مسائل و درگيريهاي روزمره و شخصي زنان و تغييرات اجتماعي مدنظر اين فعالين پيوندي نيست. 26- البته يك خطاي فاحش احتمالي اين است كه پرداختن به زندگي روزمره را تنها ابزاري براي رسيدن به اهداف "مهمتر" ببينيم. زندگي روزمره، به خودي خود، از اهميت فوق‌العاده‌اي برخوردار است. براي مثال مي‌توان به اين واقعيت ساده اشاره كرد كه فقدان روابط دوستانه و خانوادگي خوب با هيچ چيز ديگر جبران‌پذير نيست.

27- توجه به تجربه دهه چهل و پنجاه مي‌تواند مفيد باشد. زنده‌ياد حامد شهيديان در مقاله فوق‌العاده‌اش به نام "زنان و مشي مخفي در ايران" به رابطه فعاليت سياسي و زندگي شخصي اشارات جالبي مي‌كند:

http://www.avayezan.org/hamed.pdf

28- بحث دقيق درباره كمپين را بايد براي فرصت ديگري گذاشت، اما اگر بخواهم خلاصه بگويم، به نظرم مي‌آيد كه اتفاقات اخير، سنگ بناي كمپين را زير سوال برده: اينكه به پشتوانه تعداد زيادي امضاء، مي‌توان وارد تعامل سازنده‌اي با دستگاههاي تصميم‌گيرنده شد. اما معناي اين حرف اين نيست كه كمپين به آخر خط رسيده است. اگر كمپين را مجموعه‌اي از فعاليتها و تجارب نو و از آن مهمتر مجموعه‌اي از روابط انساني ميان خود فعالين از سويي و فعالين و زنان از سوي ديگر دانست، مطمئنا اين تجارب و اين روابط شكل‌گرفته مي‌تواند نقطه شروع حركتي جديدي شود، حركتي كه مانند گذشته و حتي بيشتر از قبل، رو به مردم و زنان، داشته باشد. در هر حال، اگر كمپين مي‌خواهد در شرايط فعلي هم به حياتش ادامه دهد، لازم است شجاعانه خودش را نقد كند و مبتكر تغييرات لازم شود.

29- اين روزها، بسياري از جمله نويسندگان سايت رخداد، مبلغ نظريه "ذوب شدن" در جنبش سبز هستند. براي مثال نادر فتوره‌چي در مصاحبه با سايت كمپين مي‌گويد: " زمانی که پای "امر کلی" به میان کشیده می‌شود -و دقت باید داشت که به قول آگامبن "امر کلی، همان سیاست است"-، ماجرای مطالبه محوری را باید تعطیل شده دانست."

http://www.sign4change.info/spip.php?article4418

اما مي‌توان اين سوال را از چنين افرادي كرد كه آيا اين جنبش، براي مثال مسئله تقسيم كار جنسيتي درون خانه را حل خواهد كرد؟ اين روزها چه كساني كارهاي روزمره خانه را انجام مي‌دهد؟ شركت‌كنندگان جنبش سبز به شكلي برابر يا به طور عمده زنان؟ در صورتي كه اين جنبش به پيروزي برسد چطور؟ مشكلات اين‌چنيني حل خواهد شد؟ آيا "امر كلي" ظرف هم مي‌شويد؟

به بالاترين بفرستيد






در همين بخش :

روایت موکلم از خشونت: کلیدی که روی میز شماست کلید خانه من است
عدالت و قانون حمایت خانواده /دکتر ناهید توسلی
راه پیروزی جنبش کنونی بالا بردن صدای درخواست سیاست های زنانه در آن است/مینا خانلرزاده
دو امدادی یا کمک زنان به هم برای پیشرفت با هم/ گفتگو با هیلده شایت، شهردارآخن درآلمان/ دلارام علی 
سمیه رشیدی: باید این خشم را آگاهانه هدایت کنی تا بتوانی مقاومت کنی ( سمیه باید آزاد شود)

ديگر بخش ها :

طرح یک میلیون امضا | مقالات | سایت نوشته ها | درباره کمپین | گفت و گو | کتابخانه | گزارش كمپين | اخبار | علیه سکوت | كوچه به كوچه | نامه های شما | گزارش ویژه | گفتگو با اعضا | ویژه سالگرد کمپین | تصویر برابری | دل آرام علی | تریبون | راوی زن است | تاریخ شفاهی | ویژه | خارج از چارچوب | کمپین در شهرها | کمپین در بند | صدای تغییر | ویژه 22 خرداد | لایحه حمایت از خانواده | گالری | عشا مومنی | امیر یعقوبعلی | خدیجه مقدم | راحله عسگری زاده و نسیم خسروی | پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز | زینب پیغمبرزاده | سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی | احترام شادفر | نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی | وبلاگ مهمان | پرونده خرم آباد | نفیسه آزاد، بیگرد ابراهیمی | مریم مالک | پرستو اللهیاری | مهرنوش اعتمادی | سمیه رشیدی | English