پذيرش سايت > كوچه به كوچه > تبار خونی گلها/ زهره اسدپور
تبار خونی گلها/ زهره اسدپور
14 تیر 1389 - - نسخه قابل چاپ
عجب چشمهایی داشت، سبز یا خاکستری یا آبی یا تلفیقی از همه ی اینها... یادم نیست از کجا توانسته بودیم دفتر چه ای پیدا کنیم و روی آن نقاشی بکشد و روی آن برایش حرف به حرف الفبا را بیاموزانم....اما او دل نمی داد به الفبا، عاشق نقاشی بود زن می کشید و مرد با اندامی غیر عادی، شاید برخواسته از همه تجارب تلخ زندگی اش...ساعت های کش دار هواخوری دنبالم راه می افتاد تا راه رفتنم را تقلید کند، گام به گام پشت سر هم و روی یک خط، با کمری صاف....
کنارم می نشست و ساعتها داستانها از پدری تخیلی می گفت که "مثل تو سیاسی بود" و من با لبخند دل می دادم به قصه هایش، و چشم می دوختم به دستان بخشنده اش که دانه های باقیمانده ی برنج را برای کبوتر هایی که از آنسوی سیمهای خاردار می آمدند می ریخت...
می رفت و می آمد، هر بار به دلیلی، یک بار رابطه ی نا مشروع، یک بار خوابیدن در بلوار...وقتی می رفت رنگی به صورتش دویده بود و وقتی می آمد زرد بود و کم نا...
می آمد و هر بار بعد از چند روز و چند شلاق می رفت تا دوباره کی بیاید...
شانزده ساله بود و مادرش کمی آنطرفتر با کودک نامشروعش ...گو که هرگز حرفی با هم نمی زدند، مگر ناسزایی که گهگاه با هم رد و بدل می کردند.
برای اولین بار در سن یازده سالگی به مرد زن داری برای یک شب فروخته شده بود و فردای ان شب گریخته بود و چندی بعد چون روسپی چیره دستی به خانه بازگشته بود.
تعلل کرده بودم، فریادها را می شنیدم اما می ترسیدم دخالت کنم، امیدوار بودم زود تمام شود و همه چیز به حالت عادی برگردد، اما زود تمام نشده بود، ناله هایش را می شنیدم و اسمم را که بین گریه هایش تکرار می شد مرا کشانده بود به جستجویش، یافته بودمش با دستهایی که از پشت به تخت زنجیر شده بود به کیفر دعوا با زنی که مادرش بود، دعوایی که این بار در حد ناسزا باقی نمانده بود. پادرمیانی ام بی اثر نبود ...
می نشستیم کنار هم، به تخت تکیه می دادیم و حرف می زدیم. نقشه می ریختیم که بعد از آزادی چه کنیم ، او می آمد پیش من ، من مثل همیشه دانشگاه می رفتم و او در خانه کوچک دانشجویی من می ماند تا سرمشقهایش را تمرین کند تا درس بخواند و بتواند بعدها به دانشگاه برود... من قول می دادم که رهایش نکنم ، او برایم نماد همان جامعه ای بود که می خواستیم نجات دهیم با همه ی خام اندیشی مان و با همه ی ایمانی که به انسان داشتیم و با همه ی جسارت باور نکردنی مان...
آزاد شده بودم پیش از اینکه او دوباره به زندان بازگردد و نشانی از خود به او بدهم.
یکبار در جستجویش رفته بودیم تا حاشیه های گمشده ی شهر ، حاشیه هایی که مشتریانش از دادن پاسخ طفره می رفتند، جستجویمان حاصلی دردناک داشت، رد مهناز را در لوله های بتونی کارگذاشته نشده ی فاضلاب پیدا کردیم، در باقیمانده ی غذایی که نخورده بود....
مهناز گم شده بود در ازدحام چهره های هر روزه، اما یادش نشتری بود که هر بار با دیدن روسپیان کوچک بیمار پرسه زن در "بلوار"،بر قلبم فرو می رفت.
و بعد قصه دخترک تمام شده بود با چاقویی که "مشتری ای "برقلبش نشانده بود...
مهناز رفته بود بین همه ی این همه تصویر تکراری ، بین همه ی این همه قربانی ...مهناز رفته بود وقتی که ما با خوش باوری ساده لوحانه مان فرصت ها را یک به یک می باختیم...
ارسال به
بالاترین
،
توییتر
،
فریندفید
،
فیسبوک
در همين بخش :
هیچ چیز واقعی تر از تبعیض نیست/ سامره پاریاب
ترسی که فروریخت، امیدی که شعله ور شد/ مریم رحمانی
مردمانی همچنان امیدوار به آینده ای روشن/ بنفشه جمالی
فارسی وان از نوع کره ای/ شهرزاد آل داوود
جاده طولانی/ مرضیه شکیبا
ديگر بخش ها :
طرح یک میلیون امضا
|
مقالات
|
سایت نوشته ها
|
درباره کمپین
|
گفت و گو
|
کتابخانه
|
گزارش كمپين
|
اخبار
|
علیه سکوت
|
كوچه به كوچه
|
نامه های شما
|
گزارش ویژه
|
گفتگو با اعضا
|
ویژه سالگرد کمپین
|
تصویر برابری
|
دل آرام علی
|
تریبون
|
راوی زن است
|
تاریخ شفاهی
|
ویژه
|
خارج از چارچوب
|
کمپین در شهرها
|
کمپین در بند
|
صدای تغییر
|
ویژه 22 خرداد
|
لایحه حمایت از خانواده
|
گالری
|
عشا مومنی
|
امیر یعقوبعلی
|
خدیجه مقدم
|
راحله عسگری زاده و نسیم خسروی
|
پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز
|
زینب پیغمبرزاده
|
سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی
|
احترام شادفر
|
نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی
|
وبلاگ مهمان
|
پرونده خرم آباد
|
نفیسه آزاد، بیگرد ابراهیمی
|
مریم مالک
|
پرستو اللهیاری
|
مهرنوش اعتمادی
|
سمیه رشیدی
| English
|